چهار فصل

يك فصل بيش نيست جهان .

ما خط كشيديم و نام نهاديم بر فصول

تا عمرمان را تكٌه تكٌه بِياد آوريم و

شُمارشِ بهارهايمان ، بگويدمان كه پير ميشويم.

هيچگاه باور نداريم آغازِ خستگی و شكستگی را

از درونمان.

/ 13 نظر / 2 بازدید
نمایش نظرات قبلی
آزاده بشارتي

سلام دوست عزيز با ۲ غزل به روزم و بی صبرانه منتظر ظهورتان

آدم برفی

چه تلخ و غريب و چه درست...عمر را خطکشی می کنيم..سال را ماه را زمان را و بين خودمان خط می کشيم از بايد ها نبايد ها اين عمر خط خطی را با همين خط کشی ها می گذرانيم بی آنکه بدانی زندگی بی خط بی خط است

زهرا

نبايد هم باور داشته باشی. تازه اول راهه.

آرش

درود چقدر زود پير شده ايم ... بدرود

محمد عرب زاده

نکند تو فرزند خوانده من باشی؟ کريستف کلمب آخر از کمر من و از دامن مادرش به دنيا نگريسته بود که حال گيج می خورد ميان اين همه کشف تازه که انهدام و انفجار می شود. خون شتک می زند روی لنز دوربين که کشفش کرده باشيم.

درياي گوشه گير

سلام دوست عزيز شعر واقعا زيبايی بود... داری مضمون و زبانی پخته... تنها فکر می کنم در پايان بندی کمی به نثر نزديک شديد که حتما قابل اصلاح است. ممنون از اينکه برای خواندن کار دعوتم کردين... شاعر بمانيد... ياعلی.

سورئاليست

سلام مرسی از لطفتون. اما بنده لينک وبلاگم رو اينجا نميبينم !!؟؟؟

ماندانا

سلام .... بسیار عالی بود ..... ممنونم از خبرتون

مريم و محمد

سلام بسيار زيبا بود به وبلاگ ما هم سر بزنين ممنون ميشيم منتظريم

آرش

درود علی جان جلساتی راجع به ارزش های دهه ی ۴۰ به بعد پيرامون شعر و فيلم و کتاب و ... تشکيل داده ايم خوشحال می شويم با ما همراه باشی اگر دلت خواست سری به من بزن