کلمات همیشه کم می آورند

دیگر چیزی نمانده

نه از ما، نه به پایان

ابرهایِ سرگردانِ بی باران

.....

باران می گیرم

من که اتفاق نمی افتد لبانم بر چشمهات

دیگر گــُــر نمی گیرم

.....

شمع اگر چاره ی شب

چتر اگر چاره ی باران اَم

این شعر، چاره یِ تو ....

.....

اضافی است اینهمه چشم، دست، پا

تـَــن ها ...

وقتی رؤیایی نیست

.....

چشمها به دستها، پناه

دستها به چشمها

تاولِ پلک ها و گونه ها و سرانگشتها، گــُــواه

.....

سقفِ امنی است آسمانم

از بی بامی، گلایه ای نیست

بی پرندگی، درد ِ مـُـزمن ِ این روزهاست

.....

نِی نی ِ نمناکِ مردمک ها و قفل ِ دندانهایِ لرزان را

ترس میخواند و من ...

نمی توانم نترسم و بخوانمش

.....

کمتر از چشمهات خواهم گفت

نه ...  از چشمهات کمتر خواهم گفت

نه ... نه ، به هر ترتیب، این کلمات کم می آورند

.....

تا به بلندایش ناز کند، مُرده است سایه ام

چه بامدادِ مِـه آلودِ رو به روشنایی

چه غروبِ گــُــرگ و میش ِ رو به سیاهی

.....

در همان کوچه ای که تو بزرگ می شوی

تنهایی بزرگتر می شود

آینده کوچکتر .

/ 7 نظر / 7 بازدید
علي صالحي

بهترين نظر براي شعر قبلي : فرانك : متولد می شویم که بمیریم و تو در فرصتی چنین بی هنگام اقیانوسی را در فنجان جا نهادی

roze

وصفه حال منه در همان کوچه ای که تو بزرگ می شوی تنهایی بزرگتر می شود آینده کوچکتر

نازنین اخوان

و ما مو به مو پیرتر می شویم خطوطِ تهِ تلخِ فنجانِ فال ...

فرانک

کلمه ها از زندگی ما عقب تر هستند .. تو همیشه از آنچه انتظار می رود جلوتر هستی ..

the tin star

يه حرفي واسه گفتن، رهي بهر گريختن نمونده

فرانک

بندِ کفشم گره خورده است يک لحظه می‌نشينم . گرهِ کورِ بعضی کلمات حتما حکمتی دارد ..