سَــمتِ نگاهم

نه،

خوابی مشترک را

تجربه نمی کردند عابران

ولی به چشمهاشان باور نداشتند، نه

وقتی در امتدادِ خیابان

پلنگی قدم برمیداشت

بر سنگفرش هایِ پیاده رو، خرامان.

نگران بودند عابران،

سَـــمتِ نگاهش را

که آسمان نبود و

کوه نبود و

ماه نبود و

میانِ کوچه ها و خیابانها

اسمِ کوچکِ نقره ایِ شب را می جُست.

...

فردا که یافتم اَت،

به همزیستی با چشمها و نقشِ تن اَم

عادت میکنند ...

/ 1 نظر / 8 بازدید
پ-البرز

[گل] نشانی تو کجاست؟ تو از کدام سوی ِ دنیا، تا این جایی که من نشسته ام، آمده ای؟ در این مدار بسته ی سبز، تو از کدام شمال رسیدی که این گونه بهار تا بهار، پر از شکوفه و طرواتی؟ این جا وقتی هوا گرفته است، وقتی تمام بُغض ِابر، یک جا بر سطح سقف ها می بارد، وقتی که زیر ریزش ِبی امان اشک، راهی به سرپناهی می جویم، پنجره ای را به خاطر می آورم که در خانه ام، تنها به روی تو باز می شود