از چیزی به خاک افتادم که از جنس تولّد بود ...

نه آشیل بودم ،

نه اسفندیار .

نابودی ام ،

نه از پاشنه ی استوار ِ پاهام بود ،

نه از نگاهِ زنده ی چشمهام .

از چیزی به خاک افتادم

                   که از جنسِ تولّد بود ،

نه همجنسِ مرگ .

از جایی خلاص شدم

                   که از جنسِ تپش بود و

رهایی بود و

هر چه بگردی میان سینه ام

                           دیگر نمی یابی اش .

/ 7 نظر / 5 بازدید
علی صالحی

بهترین نظر برای شعر قبلی : تنظيمه....فقط دکمشو بزنين...مرسی .......... سپید www.sepiderossi.persianblog.ir

ستاره حلبی

ز دست دیده و دل هر دو فریاد ... زدست پاشنه ات نیز کن تو فریاد !

آرش

تو دیگر مرا در ظلمات پیرامون خویش نخواهی یافت چرا که دیگر آتش اشتیاقی در نگاه تو نیست چرا که قلب ها جز فریبی آشکاره نیست ...

مونا

جايش خالی است خالی نباشد تهيِ سينه ات را با رنگ آبی پر کن از قرمز که سودی نبردی تپنده باشد يا نه فرقی ندارد مهم تويی که هنوز می تپی...

ستايش

فردا هم خواهد آمد و با اتفاقی دیگر خواهد گذشت اما رفتار عشق شايد هر بار اشارتی است به زايشی تازه . چگونه سينه خالی است ؟!! وقتی نفس می کشی زير آبی که از سرم گذشته است زنده می مانم ؟

ستايش

می گويند شاعر کسی است که واژه ها را به هم پيوند می زند . نادرست است . شاعر کسی است که واژه ها او را کم و بيش به هم پيوند می زنند اگر بخت يار او باشد . اگر شوربخت باشد واژه ها اما او را از هم می گسلند