درخت

اینکه گنجشکِ کوچکم خطابت می کُنم

لافِ محال نیست

خیال نیست

 شعرم را، زیور ِ جمال نیست ...

سالهاست شاخ و برگِ تَکیده ام

حسرتِ سبزینگی را در هر بهار، دوره می کُنند.

 

/ 8 نظر / 6 بازدید
فرانک

آموخته ام تو را بچشم بی آنکه فرو دهمت بی آنکه در من حل شوی یا در تو حل شوم آموخته ام تو را بچشم بی آزار بی صدا به سادگی درخت ! به میهمانی تو می آیم که اخبار را نمی دانی به فردا فکر نمی کنی گرسنگی ام را ندیده می گیری سیرم می کنی و آرام تا عبور کنم . " لاله موسوی "

صحبت

وقت خوش خواندم یاد گرفتم پیروز وبهروز باشی راستی دوستی با همین نام دارم

اهانت

سلام دوست عزیز(شاید) چند باره خواندمت (کناه نمیشد اگر جوری رنگ نوشته هایت بود که بدون مارک کردن هم قابل خواندن باشد این ویژگی بهتر از متفاوت نوشتن است . هنوز برای نظر دادن میهمانم ولی اگر همیشگی شدم نظر خواهم نوشت .

اهانت

دلیل ِ نگه داشتنت را نمی یابی بازگشته ای به اصالــتـت کِرم وار .... ایندفعه که خوندم یه ارتباط قوی با این خط برقرار کردم چه آهی . دفع قبل که امدم مثل اینکه مشکل داشت ولی الان سیاه, سفیده خرده گیری نابجای ما را ببخشید به کم طاقتیمان جوانیمو هنوز خام.

نازنین اخوان

در چشم خواب آلوده ام عمری زمستان سبز شد مشق سیاهی های من آمد به سر...

مریم

گنجشک کوچکم که خطابش کنی نمیتواند خیال باشد. باید خودش باشد. عین بهار

ن

آیا گنجشک فقط بر شاخه‌های سبز می نشیند...؟!؟....

پ-البرز

[گل] خيلي زيبا بود خيلي خوب ميشه باهاش ارتباط برقرار كرد