غمگسار

از زمستان آمده بودم،

به هزار اميد،

تا بر تابستان شانه ات آشيان کنم،

امٌا،

تنها چشمهايت را لحظه ای نوشيدم،

در آن انبوه تن های غمگين اطرافت،

جايی نبود برای آشيانم يا حتی نفسی نشستن.

شرمسار سرهای آرام گرفته بر شانه هايت،

بازگشتم.

/ 0 نظر / 2 بازدید