... اين شعر نيست

چه بيشمارند اين خونين تنان

كه دست در دست بالا می آيند به سویِ ما ( من در دلم می گويم )

بالا می آيند ؟  به سوی ما ؟ ( تو شگفت زده می پرسی )

آری ...

تلخیِ حقيقت را

در پايانِ همين گفتگو در می يابی ( من به تاسف سر تكان می دهم )

تو خواب بودی در آغوشِ من

در جستجوی آرامش و گلوله هایِ داغ

رهسپارِ آسمانمان كردند

و من تا آخرين نفس، لب بر لبانت،

گلوله ها را می شمردم ( و قصه ی آزادیمان را تمام میكنم )

و اينان ؟ ( تو می پرسی باز و فقط نگاهم می كنی )

اينان مسافرانِ آزادیِ گلوله هایِ امروزند ( من میگويم و تو باور نمی كنی ! ‌)

/ 4 نظر / 9 بازدید
نعمتی

سلام . نگاه جالبی به هنر داری . نوشته های شما بسيار زيباست . اميدوارم موفق باشی . مرسی

اه ماه

سلام شاعر سکوت شب چنان در این نیمه راه بودن مرا به سردرگمی میکشاند که هر بار یک قدم را بارها خط می زنم...بارها مرور می کنم اگر کامنتی از دوستانبرسد مرا سر شار از حس خوانده شدن می کند همین که هنوز نامه های باد را مرور می کنید و هر بار با نوشتن برای اشفتگی های محض این روزهام مرا مورد لطف قرار می دهید... اصلا یک شعر قدیمی: همین که چون عطری که در باد می ماند در یاد ها بمانی همین برای یک عمر تنها بودن کافیست.

coral

yes it "was" a poem, a perfect one!...