پيروزي !

انگشتهام ، بويِ باروت ميدهند،

لبهام ، بويِ دود .

گونه هام ، بويِ آتش و

مُژه هام ، بويِ چشمِ سوخته.

از حفره يِ خاليِ ميانِ سينه ام ، چيزي نمي گويم ...

بي سر ، بي دست ، بي پا ،

از جنگي نابرابر، شكست خورده، باز ميگردم ...

...

حريفم نشدم .

/ 17 نظر / 5 بازدید
نمایش نظرات قبلی
زن

ممنون که اومدين.لينکتون کردم با اجازه

مهيار تارخ

يه قصه است انگار يه فيلم كه از آخر شروع ميشه فلاش بك جريان سيال ذهن من تونستم جنگ درونيتون رو ببينم با تصويري كه با خشن ترين ، ساده ترين و خلاصه ترين كلمات ، ايجاد كردين عاشق خشونت زيباي اين شعر شدم و آخرين كلام اعتراف گونه آخر : حريفم نشدم ...

آی ديانا

سلام! به خاطر اسم قشنگ وبلاگتون اومدم داخل! اين پست خيلی قشنگ بود!نشان از ذوق شاعرانه داره! اون شمع جشن تولد هم زيبا بود!

کتيبه

بعضی وقتها شکست تو جنگی که اسلحه و باروت حرف اول می زند خيلی راحتتر از دم فرو بستن و تظاهر به پيروزيست.

حسين

سلام بوی سوخته کلمات خيال نواز فضای مه آلودماشت. سلامت بمانید وسرشار

ن

زیبا بود... ...کنار همه الف ها ، روی همه پله ها ، لابلای همه سطر ها و کلمات....کنار همه نقطه ها... توانستی...‌

مسافر تنها

سلام وقتی داشتم پست هاتون رو می خوندم با خودم گفتم چقدر شبيه نوشته های سيد علی صالحيه ! يکم با خودم فکر کردم گفتم هر کی هست از سبک ايشون استفاده ميکنه بعد اسم وبلاگ رو ديدم برام اشنا تر بود و بعد نويسنده که ديگه شکه شدم خوشحالم که اومدم اینجا