ساعتِ مُچی

رازي نيست  

در اينكه ساعتِ مُچي نمي بندم.

لافِ محال نيست، دستهايِ تو عقربه هايِ زمانم،

تهيدستي نيست كه تقويمي بر ديوارم نيست.

نگرفته ام دستهات را  كه نگذرند از من، رؤيا نيست.

مي گذرند مثلِ سايه ي ابرها بر علفزار از من، رازي نيست

ثانيه ها

روزها

دستهات

...

 

 

 

/ 9 نظر / 3 بازدید
علی صالحی

بهترين نظر براي نوشته قبلي شاهين وقتی قراره نباشی. وقتی از دار و ندارت یه دل واست مونده بود که اون هم دیگه به خودت تعلق نداره. همون بهتر که چمدونت رو ببندی و . . .

شاهین

کاش فقط با نبستن ساعت مچی میشد زمان رو تو خاطرات خوبش متوقف کرد. کاش ...

نازنین اخوان

و ما مو به مو پیرتر می شویم خطوط ته تلخ فنجان فال . . .

ساعت مچی

چی میگی داداش والا منم سرم گیج رفت این چیه شعره متن ه در دله خوابه خیاله یا تکلیف نا معلوم خدا بخیر کنه [تعجب]

ساغر

زیبا بود.شعرهایی از عادت بریده و سرشار لذت بردم

ن

اما ساعت نبستن من گاهی از تهی دستی است...تهی دست که باشی می ترسی از گذشتن زمان و آمدن وقت رفتن...تهی دستی دردیست بد تر از تهی جیبی...و بدتراز همه تهی قلب بودن است...

من

اینکه صفحه وبلاگ یه شاعر سیاه باشه اصلا معنی خوبی نداره.داره؟ دلم برای نوشته هاتون تنگ شده بود.من برگشتم!

صنم

"آن روز که دستهای تو ویران شدند نیز باد می آمد..." نمیدونم چرا بعد از خوندن این نوشته یه دفعه یاد این شعر فروغ افتادم. وبلاگ قشنگی داری.

ستایش

اما این یک راز است رازی برای آنها که نمی دانند .. روزی ساعت قدیمی ای را دیدم که خود به کار افتاد ، دریافتم ، حس کردم که او دست از سرم بر نخواهد داشت .