انحنای نرم آرامش ( ۲ )

... انحناي نرم صندلي ها آرامم ميكند. همان روزي كه در مغازه ديدمشان ، اين لحظه هاي آرامشِ نشستن روي آنها را حس كردم. با امير كه رفتيم بخريمشان ، رنگ هيچكدام را نپسنديدم. سياه و زرد را امير انتخاب كرد. اين رنگها ، آرامشي را كه آن انحناهاي نرم ، ايجاد ميكردند، از بين ميبردند. اين چيزها را به امير نميگويم. حالا هم زياد به رنگ آنها توجه نميكنم. اگر اين لكه يِ قهوه اي روي گرديِ زردِ پلاستيكي نبود ، تا ظهر مي نشستم كنار اين انحناهاي نرم.

زل ميزنم به كاشي هاي قهوه ايِ آشپزخانه. سه سال پيش كه اينجا آمديم ، كاشي ها سفيد بودند با يك گلِ آبي كوچك در گوشه هايشان. يادم نيست ، شايد به خاطر همان كاشي ها بود كه از بين

همه ي خانه هايي كه ديده بوديم ، اين يكي مرا انتخاب كرد.

امير داد عوضشان كردند. دوستشان داشتم. كاشي كارها ، تيشه ميزدند و مي شكستند و مي كندند كاشي ها را. در آشپزخانه نمي ايستادم كه ببينم. هنوز يكي از ان كاشي ها را با گلِ آبي ِ كوچكش ، نگه داشته ام. شكسته است. گذاشته ام توي كابينت ، پشت استكان نعلبكي هايي كه امير دوستشان ندارد. اگر ببيندش ميگويد : " بچه نشده اي ! بچه بودي ، نخواستي بزرگ شوي هيچوقت ! " .

قند دمِ دستم نيست. شكرپاش روي ميز است. بلوري است با در زرد.امير هميشه چاي را شيرين ميكند و ميخورد. من فقط با نان و پنير صبحانه ، چاي شيرين ميخورم.  امير با كره و مربا هم چاي شيرين ميخورد. من حتي فكر آنهمه شيريني را كه ميكنم، يك جوري ميشوم مثل حالا. بلند نميشوم قند بياورم و با فكر آنهمه شيريني ، چايم را كه ديگر حبابي رويش نمانده است، تلخ و سرد ميخورم.

ليوان را ميگذارم كنار لكه ي گرد قبلي روي روميزي زرد پلاستيكي. برش ميدارم ، هشت لاتين ساخته ام. خوشم مي آيد. ميشود با اين لكه هاي گرد كه با هر بار گذاشتن و برداشتن ، كم رنگ تر ميشوند ، گُل ساخت.

امير ميگويد : " چكار ميكني صبح تا شب توي خونه ؟ "

روميزي زرد را جمع ميكنم و پرت ميكنم توي ظرفشويي. آرام ميشوم. حالا ميشود تا ظهر اينجا نشست. هوس چاي ميكنم. حوصله ي سر و كله زدنِ دوباره با حبابها را ندارم. ليوان خالي را سًر ميدهم روي ميز و نگاهش ميكنم. صدا ميدهد و ميرود تا لبه ي ميز. نمي افتد. ترسيده است. ميخندم. جلوي خنده ام را ميگيرم. امير نيست كه بگويد:" ديوونه ها اينجورين فقط !" .  ميخواهم باز هم بخندم. مي ترسم از خودم. ليوان را برميدارم. دلم ميخواهد پرتش كنم توي ظرفشويي. ليوانها را امير ميخرد. شش تا بودند. حالا فقط دو تا مانده است. وقتي اينها را هم خريد ، مثل هميشه گفت: "همه رو با هم نشكن تو رو خدا ! ".  ليوان را محكم نگه ميدارم كه از دستم سًر نخورد. به خدا چهار تاي قبلي موقع ريختن چاي شكستند. به امير ميگويم ولي او حرف خودش را ميزند :" خودشون رو از دست تو خلاص كردن !".

انحناي نرم اين صندلي ها را به هم زد اين ليوان.پرتش ميكنم توي ظرفشويي. صداي شكستنش را دوست داشتم. به امير ميگويم كه اين يكي را خودم پرت كردم و شكستم. حتما ميگويد:" راستگو شدي چوپان دروغگو ؟! ".

نفس عميقي ميكشم و بدنم را  كِش ميدهم. استخوانهايم تك و توك صدا ميكنند. خميازه ميكشم و آخرش ميگويم :"آخيش". امير از اين كارها بدش مي آيد. دوست ندارد كسل باشم و ناله كنم و حتي گاهي بگويم آه يا آخيش. سرِ حال ميخواهدم. لذت ميبرد از زندگي. ورزش صبح، نان تازه، صبحانه، راديو، كار، چرت عصر، عصرانه، چاي، روزنامه، تلويزيون، شب، من، خواب. دقيقه به دقيقه ي كارهايش را حفظ شده ام.

ميگويد:" لذت ببر از كوچكترين لحظه هاي زندگيت !"

من تا به حال به او نگفته ام كه گاهي اين كار را ميكنم. يك بار كه از لذت بازي با حبابهاي چاي برايش گفتم ، چشم از روزنامه اش گرفت، نگاهم كرد ، سري تكان داد و هيچ نگفت. و من ديگر هيچوقت نخواستم از لذتهاي كوچك زندگي ام برايش چيزي بگويم.

انگشتهايم را صدا ميدهم يكي يكي. نيست كه بگويد:" نكن مفصلات داغون ميشن".  ومن ميدانم كه مفصلهاي من خيلي وقت است كه داغان شده و چون او از اين صداها نفرت دارد، مخصوصا وقتي كه روزنامه ميخواند، مي گويد.حتي ساعت كه تيك تاك ميكند. چهره اش ، پشت روزنامه درهم ميرود و چپ چپ نگاهم ميكند.

ساعت چند شد؟ حوصله ندارم بروم توي هال و ساعت را نگاه كنم.

هيچوقت نشد بنشينم اينجا و آن آرامشي را كه در انحناي نرم صندلي ها در ويترين مغازه ديده بودم، حس كنم.

پناهگاه خوبي است كنار اين ميز و صندلي ها. امير ميگويد:" يعني اينقدر از اينا خوشت مياد؟ " . به او از آرامش و انحنا چيزي نميگويم. ميخندم. ميگويد: " ديوانه ! بلند شو بيا پيش مهمونا ، زشته !". و هيچوقت به من نگفته است :" ديوونه !". صميميتي كه در ديوونه هست در ديوانه ، عين نفرت است.

ميروم پيش دستي مهمانها را تميز ميكنم، دوباره برايشان ميوه ميگذارم، چاي ميريزم، بي كف. مينشينم كنارشان. شيريني تعارف ميكنم. حرفهايشان را با سر و لب تاييد ميكنم و ميخندم.

هميشه همه مهمانهايش شبيه خودش هستند. حرفهايشان. خنده هايشان.

وقتي ميروند ، امير پشت سرشان حرف ميزند و خوابش كه گرفت داد ميزند :"بيا بخواب، خسته اي.". و من ميدانم كه از سر و صداي ظرفها متنفر است.

كنارش كه دراز ميكشم ، ميگويد" آستينات چرا خيسه؟".تا لباسم را عوض كنم و بخوابم، خوابيده است.

استينهايم را نگاه ميكنم. خيس نيستند. هنوز ظرفها را نشسته ام. ميخواهم بلند شوم.فكر عطر ليمويي مايع ظرفشويي، حالم را به هم ميزند.

بلند ميشوم. نشستن روي صندلي هابه اندازه ي نگاه كردنشان، آرامش نمي دهد.

زردي صندلي ها اذيتم ميكند. ميروم كنار ظرفشويي. ليوان شكسته ، روميزي زرد و مايع ظرفشويي تنم را مور مور ميكنند. بر ميگردم. سرم داغ ميشود. در كابينت را باز ميكنم. يك فنجان بر ميدارم با نعلبكي بزرگش. سفيدند با گلهاي كوچك آبي. آب دهانم را فرو ميدهم. چرخيدن زمين را زير پاهايم حس ميكنم. دلم براي كاشي شكسته لك زده است. برش ميدارم از پشت ظرفها. مي بوسمش.دست ميكشم روي نقشهاي برجسته اش. ميگذارمش روي ميز. دست ميكشم روي فنجان. ميگذارمش زير شير سماور. قوري را بر ميدارم. بالا ميبرم و چاي ميريزم. شير سماور را باز ميكنم. فنجان زود پر ميشود. پر از كف. سر ميرود. نعلبكي هم پر ميشود. قوري را بالاتر ميبرم. ميخندم. نمي ترسم. سيني زير سماور پر ميشود. قوري خالي ميشود. شير سماور را نمي بندم. كف آشپزخانه و كف پاهايم داغ و خيس ميشوند. دستم را زير شير سماور ميبرم ، كاسه ميكنم، ميسوزم، پر ميكنم، مي پاشم به صورتم. ميخواهم حبابهاي توي فنجان را ببوسم. مي سوزم. مي سوزم. پوست مي اندازم. فنجان را خالي ميكنم روي سرم. جيغ ميزنم از سرخوشي. ميخندم. داغ ميشوم. ميچرخم. ميچرخم. ميچرخم. دهانم كف ميكند. جايي را نمي بينم از بخار. دست ندارم انگار . چشم ؟ نميدانم. مي نشينم روي زمين، كف آشپزخانه را زبان ميزنم .....

پي نوشت: انحنای نرم آرامش، داستان منتخب منتشر شده در مجله عصر پنجشنبه شماره ۱۷ و ۱۸ خرداد ۱۳۷۹

 

/ 8 نظر / 9 بازدید
زهرا

محشر بود. فوق العاده. کلی باهاش ارتباط برقرارکردم. حالا که فکرش را می کنم می بينم شايد همه ماها يه جورايی اين حسها را درک کرديم. ولی هميشه عذاب وجدانی (که حتی در خلوت از انجام دادن کارهايی که هميشه منع ميشيم) داريم باعث ميشه که نهايت لذت را نبريم.

ميلاد

درود : هر بار که مشغول وبگردی هستم با خودم قرار می گذارم که دفعه ی بعد برای هر مطلب در هر وبلاگی نظری مرتبط و معنا دار بگذارم . اما دفعه يبعد هر چه قدر فکر می کنم نمی توانم چيزی بنويسم چون واقعا در اين زمينه دانشی ندارم .... مرا ببخش با اين نظرات .... به روز هستم و چشم در اره حضورت ....

منيرو رواني پور

سلام .به زودی تمام نوشته هايت را می خوانم و پوستت را ميکنم . منيرو

بابا

سلام دوست عزيز .... مرسی از حضور گرمت. مطلبت برام جالب و خوندنی بود. بعضاْ‌قديما اين سبک نوشته رو دوست داشتم . الان هم خاطرات خوش گذشته زنده شد ... ممنون

آموزش حسابداری و..

سلام به شمابخاطراين صراحت قلم وبيانتان تبريک ميگم موفق وپيروزباشيد يه سری هم بمابزنيد ودرصورت امکان توی لينکدونی ت قرابده www.nima110.blogfa این وبلاگ درموردحسابداری است www.accounting110.blogfa.com درموردارائه خدمات حسابداری ومعرفی وبلاگهای دوستانه

MEPHISTOPHELES

wow hi vaghean az in neveshte lezat bordam divaneye oun mojode divane shodam cheghadr bahash hese nazdiki kardam engar man boOdam ke halam az in hame tekraro roOz margi ye baghiye be ham mikhore damet garm movafagh bashi