همیشه ...

 و خُرده دانشم ،

کمکم کرد

از پَسِ خطٌ و تایِِ موشکی کاغذی برآیم :

برقِ چشمانِ دورِ پسرکِ همیشه ایستاده در بالکنِ طبقه ی پایینی .

و غُرورم ، 

دنباله هایِ رقصانِ بادبادکی شد :

شادیِ کوچکی در دستانِ همیشه سردِ دخترکِ همسایه ی بالایی .

و آبرویم ،

همین خیسیِ پلکها و گونه هایم :

لبریزیِ حوضِ نقلیِ ماهی های سرخِ حیاطِ همیشه بهار .

و عشق ...

مطمئنی همینجاهاست ،

هوایِ تازه ی این خانه ی همیشه منتظر .

/ 3 نظر / 6 بازدید
آرش

می دانی چيست ؟ نمی دانم تو هم نمی دانی و حتی نمی دانيم چه کسی می داند وقتی همه چيز تکراری است... علی جان يه لطيفه زيبا شنيدم اونم اينه : دو نفر يه جا ساکت نشسته بودند بعد از چند ساعت يکی از اونا به اون يکی می گه : خوب بيا راجع به يه چيز ديگه سکوت کنيم... حالا شده حکايت ما ... حس و حال نوشتن ندارم نمی دونم چرا ؟ چرا ؟ چرا ؟

ماندانا

سلام ..... به روزم .....و همیشه دیر به مطالب شما می رسم .... که دلنشینند ....

ننه غلام

الان بهتر از اينجا نمی شده باشيم. وقتی که تموم زندگيمون رو سعی کرديم زندگی کنيم.... سلام! حساب بردم! ديدی؟ کامنت گذاشتن من هم با بقيه موارد اخلاقيم جوره.... بابای غلام می گفت تو پرکاری. الان باورم شده. شديدا! بابای غلام سلام می رسونه، ایضا شدیدا...