دوردستها

من مُرده ام یا تو نگاهم نمی کُنی؟

برهنه ام می کُنی با چشمهات،

نگاهم کُن حتّی از این فاصله هایِ بعید!

...

همنامِ من نیست آن پرنده

امّا شکلِ بی تکلّفِ پروازش،

دوردستهایِ نگاهِ مرا، تداعی می کُند.

...

دیوانه دویدنِ اسب هایِ وحشی را

در دامنه هایِ سبزِ تَــن اَت

رها کرده اند انگشتهام

به سپیدیِ آرامِ مِه گرفته یِ کاغذها

و شعر

پناه آورده اند.

...

ستونِ فقرات اَم تکیه بر دیوارِ انتظار

فرو می ریزند هر دو

بر راهی که چشم اَم به قدم هایِ تو

بر سینه اَم

روشن نمی شود هیچ چیز

جز کبریتی

به سویِ لبهام بجایِ بوسه

غرقِ دود می شوم و

بویِ مُژگانِ سوخته ...

...

در حدودِ بوسه های تو خُـــفتم

گرچه خاک، صبور است و

مبشــّــرِ فراموشی

همان حوالیِ گونه هات، ریشه دواندم

تعبیرِ خوابم

نفسم را به شماره انداخت

در هوهویِ بادِ تنیده در شاخ و برگم

پیراهنم بادبانم می شود

به سمتِ حدودِ دست هایِ تو

لنگر میکشم از خاک

مسافرِ کوچه ی بن بست اَم

میدانم ...

...

عشق؛

همزیستیِِ استخوانِ شکسته ای با حنجره اَم

دوست اَش دارم ... 

/ 2 نظر / 7 بازدید
صبا .ح

سلام به وبلاگ منم سری بزنید

فرانک

خاک گرفته ام دیگر، سالهاست که اینجا نشسته ام ; به تو نگاه میکنم و تو نگاهم نمیکنی هرگز.. چشمهایم را می بندم تا خواب ببینم آمده ای بیدارم کنی ..