عیدانه

و لبریزِ ِرؤیا،آسمان را می خواندیم

و استوار ِمغرور، قلّه ها را

و رودها را خروشانِِِ و وحشی

و خورشید را

به نسبتُِ مساوی برای تمام ِگیاهان

و ماه را،

به سفره یِ شام ِسرد ِهر شب ِعمرمان

قانع بودیم

و دعای نزول ِباران،

تنها برای سبزیِِ باغچه برهوتِ خود نبود

هر بهار

...

آسمان ِ مان به دودِ آهِ مان آلوده

و قلّه هامان،به بیرق ِکینه فتح 

و رودهااز خونِِ ما،

سیاهرگ ِقلبهای آنان

و اندک نوری از پسِِ پرده و کمی چراغ،

سهم گیاهانِِ مان

و به پای ما، گناهِ کبیره نوشته شد

زمزمه با ماه، حتّی نیم نگاه

و هیچ ابر بی بارانی را حتّی،

به حیاطِ ما، راه ندادند

هر بهار   

...

در گذاشتنِِ نقطه یِ بهار

در فصلِ پایانِ مان امّا

بی دریغ بودند:

" بفرمایید !

این داغیِ سرخ ِگلوله،

از نعمتهایِ بی انتهایِِ ما،

قابلِ شما را،اصلا ندارد ... "

/ 3 نظر / 9 بازدید
محبوبه

کنارِ بهار به هر برگ سوگند خوردم و تو در گذرگاه‌های شب‌زده عشقِ تازه را اخطار کردی.(شاملو)

فرانک

ناگه بهار از پس سیمای نا امید بعد از تمام شبهای انتظار آغاز می شود من در کنار پنجره با قلب پر امید با آخرین توان بجا مانده ام بعض شکسته را به تمنای آفتاب فریاد می زنم : اینک بهار

فرانک

ناگه بهار از پس سیمای نا امید بعد از تمام شبهای انتظار آغاز می شود من در کنار پنجره با قلب پر امید با آخرین توان بجا مانده ام بعض شکسته را به تمنای آفتاب فریاد می زنم : اینک بهار