حقيقت نيمه ی مرداد

چتری گرفت روی سرم او  چگونه نمی دانم

همه دستهايمان در جيبِ پالتویِ من است و

همه ی حرفهايمان چه چای داغی كه لب می سوزانند.

میخندند عابران و 

ميگويد او : چه بيهوده و ارزان لبخندفروشانی چون لبو !

شادمانه تعجٌب ميكنند از حرارتِ نفسهايمان،

پرندگانِ مهاجری كه دلبسته ی گرمای دودكشی،

كوچ نكردند از اين ديار.

كنايه ميزنند دانه های برف و  پاكدامنی به رُخِمان ميكشند،

چشم می بندد  او  و می بوسد چشمم را و

 به دندان می گَزَد گونه ام را  و

به خانه میكِشاندَم حريصانه.

پيش از چرخاندن كليد در  قفلِ در

به تمامِ شايعات پاسخ ميدهم :

تكذيب نميكنم،  نگرانم نباشيد !  او ، او  ، او  در من است !

دری كه ديگر هيچگاه بسته نخواهد شد كه گشوده شد،

من زير آفتابِ نيمه ی مرداد، بی چتر ،

خيسِ خيسم و  او ، نيستِ نيست !

/ 6 نظر / 6 بازدید
Homa dokht

ميدونی...اسم وبلاگت...قلبمو يه جوری ميلرزونه.....يه حس تا حالا نداشته بهم ميده....هر دفعه اسمشو ميخونم...يه عالم فکر ميکنم...صدا کردن یه نفر به اسم کوچيک يه حتما يه فرقی داره....

اه ماه

سلام شاعر چه خوب که زود به زود شعر میگوییم ما تنها ترین فریادهای در باد... برای دستهایی که دراغوش سکوت جان میدهد چند باران لازم است ... برای ما ضمیرهای خسته از انفصال دعا کنید.

آرش

درود فقط خودم هستم تن های تن ها بدون تو فقط خودم شبيه به خودم هستم بدرود

فاطی

بی چتر هم ميشود عاشق ماند منتظر حضور گرمت هستم

سامی

سلام وقتی گفتی چای داغ يه جوری شدم . من غاشق چای داغ و يک نخ سيگارم .بم سر بزن