فريب

عمری ،

به اميد بر آمدنت،

نشستم در چنين صبحدمي،

و بارها،

عزراييل را فريفتم

تا دوباره فرصتم دهد.

اکنون،

در نخستين تابش پرتو گرمابخشت بر شانه هايم،

او نيز اينجاست

و من ديگر فريبی نمی دانم.

/ 0 نظر / 2 بازدید