هستی ...

                                       برای چشمهایِ دور ِ نزدیکِ محمّد صالحی بافقی 

و اشیاء،

لب به سخن گشودند

چهارخانه هایِ سورمه ایِ پیراهن ِ تهی از آغوشت

عطر ِ آزارویِ مانده در لباس هات

تیزیِ خطِ اُتویِ آستین ِ دلتنگِ دستهات

خستگیِ دلنشین ِ کفش ها از آخرین قدمهات

بویِ نعناییِ خمیردندان و مسواک ات

جوهر ِ قهوه ایِ خودنویس ات

در انحنایِ کلماتِ دست نوشته هات

تایِ نشانه یِ صفحه یِ پنجاه و چهارم ِ هوایِ تازه شاملو

....

دیوانه ام حتّی اگر نمی کرد نبودن ات 

چهارده سال هیاهویِ بغض آلود اشیاء را چه میکردم ؟

 

/ 7 نظر / 4 بازدید
نازنین اخوان

همزاد جلدت این منم حالا رها از دانه ها.... اینبار دیگر از سرٍ دیوار پر. من را ببر!

ن ی

مرا به یاد برخی شعرهای ویسواوا شیمبورسیکا انداخت...

داد آفرین

عطر های مانده در خاطره خاموش اتاقهایی که دیگر نیستند مبلهایی که به حراج رفتندو یادگارهایی که سوز غمناک سینه رهایشان کرد به امید رهایی ، هیچکدام تمنای یادآوری حضور دلپذیرش را خاموش نمی کند .جز آن هنگام که در حضور توام ، که تو میراثدار و یادگار او ، که خود او هستی

ملیحه

پژواک آهنگ دلنواز خنده ها یت انتظار موسیقی سرفه ات در آخرین قدم مانده تا دل انگیزترین چرخش کلید در قلب خالی پر تپش منتظر آغوشت ... هر روز هر ساعت هر ثانیه هزارتوی خاکستری ذهنم ...

فرانک

بوی گرد و خاک میآید. قسم میخورم شش هزار بار شسته ام و سابیده ام این در و دیوار و زمین و زمان لعنتی را. اما نمی رود این بوی گرد و خاک. نمیدانم چرا هیچ بنی بشری بو را حس نمیکند. آدمها از کی بویایی شان خاموش شده و خبر ندارند؟ تو اما میفهمیدی بوها را. برای همین است که آن جفت چشمهای سبزت را در تنگ آب نگه داشته ام و شبهاکه برایشان آواز میخوانم مثل ماهی شنا میکنند و دور تنگ میچرخند. حالا همه فکر کنند من دیوانه ام. این آدمهایی که بو نمی فهمند و عاشق چشم های سبز تو نیستند چه میدانند؟

فرانک

همه ی هوای با تو بودن را حبس کرده ام ـ با یک دم عمیق ـ می ترسم آه بکشم از نبودنت ...