پينوكيوی عزيز

گويی پدر ژپتویِ نجٌار

از سرما

پينوكيویِ عزيزش را

در اُجاق می سوزاند

اينگونه كه تو  مرا .

/ 15 نظر / 7 بازدید
نمایش نظرات قبلی
شيوا

خوشحالم در يک حرکت انتحاری وبلاگتونو پيدا کردم موفق باشيد

مجيد

نویسنده: علی صالحی يکشنبه 15 بهمن1385 ساعت: 10:27 ما نجات پيدا می کنيم . چه جوری؟ درست مثل تمام پروانه هايی که در طول تمام سالهای خلقت ، به آتیش زدن و رها شدن و ... يه آتيش کوچيک ، حتٌی اندازه ی يه سرخی سيگار سراغ نداری؟ --------------------- علی جان خودت پيدا کردی آتيشو؟

شهرزاد

پدر ژپتو هرگز تو را تنها برای گرما کردن خودش به آتش نمی اندازد! بدان که او آتش را برای جلای و پاکی تو میخواهد و ذوب شدن تو ! و چه دردناک است اين برای پدر که تو عشقو باورشی اين عشق و ايمان ژپتو که در نهايت پينوکيو رو آدم خواهد کرد

همفری بوگارت

چيز زياد غريبی نيست باور کن

roya......پاییزانه

خوشحالم از آشنايی با وبتون شعر های شما ساده و صميمی و روان است و اسم وبلاگتون که خيلی به دل ميشينه خوشحال می شم با تجربيات و نظراتون منو هم راهنمايی کنيد

بانوي معبد سوخته

با آسودگی در اين آتش خواهم آرميد ... اگر تو ژپتوی من باشی . لينکتون رو گذاشتم در وبلاگ. البته بی اجازه !

آفتاب‌پرست

ميدونی؟ اين شعر مايه ی خوبی داره. حرف برای گفتن و ترکيب خوب. ولی انگار خامه. جا داره واسه کار کردن.

هدهد

سلام شعر زيبايی است .تن شعرتان عالی است .موفق باشيد .