نيكا

فقط، تكان دادن دست و انگشتهايت را ديده بودم از آنهمه هاله های سبز و سياه و همان لحظه ی كوچك را، برای هر كسی كه سراغ تو را گرفته بود از ما، تعريف كرده بودم و وقتی می شنيدند حرفم را، ميگفتند: حتما سلام ميكرده! و نمی خواستم بگويم برايشان كه هنوز از دختر بودنش مطمئن نيستيم چون دكتر هم با اطمينان نگفته بود ولی همه جا باليدم و گفتم : او يك دختر است. و  بودی .

سلام گفتن اوٌلينت، از صفحه مبهم مانيتور كامپيوتر اتاق سونوگرافی ، انگار آن گوشه ی ديگر دلم را گره زد به جايی حوالی همان جايی كه مهناز يك گوشه اش را سالها پيش در اولين ديدارمان بسته بود،  و چيزی مثل عسل داغ در دهان و قلبم جاری شد.

از گنجايش پوست و قلبم بايد مطمئن شوم.

آری ، من دوباره عاشق شدم.

سلام دلبندم! 

 

/ 3 نظر / 2 بازدید
حامد

در صورت تمايل برام ايميل بفرست تا داستان زندگيمو برات بگم

حامد

بسم الله الرحمن الرحيم اين داستان كوتاه،داستان زندگي واقعي شخصي است كه شايد اگرناملايمتي هاي روزگار نبود ميتوانست فردي مفيد براي جامعه خويش باشد در يكي ازاولين روزهاي تابستان 1364پسري در خانوده اي متدين به دنيا آمد در همان بدو تولدبه دليل مشكل تنفسي تا نزديك مرگ رفت ولي به لطف خدا زنده ماند و در انتظار حوادثي كه آينده اي نه چندان دور در انتظارش بود ، والدينش نام اورا رضا گذاشتند. رضا پسري دوست داشتني بود و چون در آن زمان كوچكترين بچه فاميل بود خيلي مورد محبت قرار مي گرفت،يك سال و نيم اززندگي رضا گذشت ، اواخر جنگ بود كه رضا تب شديدي كرد و اين تب شديد باعث تشنج او شد خيلي زود او را به بيمارستان انتقال دادند اما.... والدينش شوكه شدنديعني اين چيزي كه دكتر مي گويد درست است..... بله دكتربه آنها گفته بودكه فرزندشما به علت تشنج فلج شده وديگرقادربه راه رفتن نيست همه ازشنيدن اين خبرناراحت شدند،يعني رضا ،پسردوست داشتني فاميل بايد تا آخر عمر گوشه نشين باشد .

malika

salam ham neveshtat ghashange ham esme matn (nika