هم سلّولي ها

زنجيرها ... زنجيرها ... زنجيرها ...

توانِ رهايي اَم نيست از اين همه زنجير .

با موشها ، پاهايم را ميجَوَيم ...

/ 8 نظر / 4 بازدید
تنهايي

سلام کاش می شد به موش ها هم حالی کنيم که زنجير ها هم به مانند پاهايمان پولادی هستند ولی موشها فقط ظواهر را می بينند لينکت کردم اگه خواستی تبادل لينک کنيم تشکر

sس.زارع

سلام شاعر همیشه با آمدن مصدر رفتن صرف می شود.... همیشه دوستداشتم شعرهام در ذهن ادم ها بماند نه بر روی کاغذ همیشه دوست دارم یکهو بزنم و بروم جایی همیشه دوست داشتم همیشه... البته می بینی که هنوز نرفت هام اگر میخواستم بروم حذف وبلاگ میکردم حذف نکردم چون می خواهم به خانه های زیادی که کلمه عصرانه می هند راه داشته باشم من کمی خانه ام را بی برق و تلفن کردهام... دوست عزیزی می گفت هر دلبستگی یکروز دلخستگی می یاره و من گاهی برای فرار از دلخستگی خودم رو انکار می کنم... توضیح ندارم جز اینکه سفر در تک تک سلول هام انتظار می کشد حتی اگر رفتنی در کارنباشد ... خودم را که انکار کنم شعر از ستاره می ریزد توی اتاقم از صبح سر می رود به بعداز ظهر سرک می کشد و تا عصر پرسه می زند در باغچه.... خودم را که ببرم کنار هر سکوتی کلمه ای کز کرده و مرا با انگشت به خودم نشان م یدهد آی... خودت را مسخره کرده ای یا مرا. با احترام و سپاس از دوستی های بی حد و مرز شاعرانی که یکروز مرا خواهند بخشید.

نازنين اخوان

پرنده جلدٍ رها بودن است می آيد شبی که پنجه ديوار می شود آزاد . . .

ن

و اين زنجيرهای نامرئی که مرا در اين سکنا پوساند...زنجيرهايی بی صدا و ناگسستنی...زندانی ايی که نمی تواند زندانی بودنش را اثبات کند؛ چه زنداني بيچاره ايست ؛ كه نمي تواند آزادي اش را طلب كند...زنداني منتظر...

مجيد

بند بگسل/ باش آزاد ای پسر...

مجيد

من حالم خوبه کاملا!

فريبا

عجب هم سلولی هايی زيبا بود به روزم

باران

برادر چرا زنجیر ها را نمی بری چرا دیوار ها را نمی کنی چرا میله ها را نمی شکنی . . .!!!