بادهای اهلی

1)

برایِ نرفتن، راهی ندارم

برای نگفتن، حرفی ...

چه خوب!

چگالیِ تنم از چشمهایِ تو، بیشتر است ...

2)

اهلِ کلمه، نه

فقط وقتی پیشانی اش را

میان دستهاش میگیرد

شکلِ ابر می شود

من خودم را به خوابِ او می زنم

به رفتارِ باران

او

بادها را رام می کند در گیسوانش

من

کُــنجِ اتاق

پارو می زنم در توفان و

روزنامه می خوانم، خبری نیست

روزنامه ها،

هیچگاه،

این حوادث را، منتشر نمی کنند ...

/ 3 نظر / 8 بازدید
مجید

دلم برای خودت و نوشته هات تنگ شده... گهگاه کتابت رو دوباره و دوباره میخونم... [لبخند]

دادآفرین

درود ابر خواب ابر باران باد رام در گیسوانش از این زیباتر نمی شود . بدرود

فرانک

فقط دلواپس صدایم هستم که رامم نمی‌شود، وگرنه واژه‌ها را که می‌توان با لبخندی رنگ کرد، چشم‌های ابری را پشت شیشه‌های عینک پنهان و انگشتان یخ‌‌کرده را سپرد به دستکش‌های سیاه تنها این صدای ویران است که سرکشی می‌کند فریب نمی‌دهد و با دلم راه می‌آید.