هميشه ناتمام

این قصه ی همیشه ناتمام

 در رویای پشت آرامشِ پلکهای تو تمام میشود و باز

شبی دیگر

ابتدای قصه را از یاد برده ای و باز

 این قصه همیشه نیمه تمام

و

....
/ 6 نظر / 9 بازدید
مجيد

نفهميدمت.

یاسمن

اول ِ قصه ی ما هم: "یکی بود، یکی نبود." 1383.10

آذر

سلام خيلی جالب بود..دوبار خوندم تا متوجه منظورش شدم

س.زارع

از بیخودی های یک عشق: در کدام قصه گم شده ایم که به رسیدن کلاغ ها ایمان اورده ایم... سلام شاعر سالها من بودم و پلنگ و ماه و پریدن و نرسیدن باد باد پیامبر تمام شعرهام قصه را تمام کرد جایی که یک شعر میهمان تنها ضیافت عاشقانه پلنگم بود و ماهم. با احترام

آب

قبل از اينکه اين شعر هميشه نا تمام ببينم فقط شعر زندگی رو خوندم و حس ميکنم چقدر حسهاش مرتبط و پيوسته ست