ماه

و پلنگ باز میگردد ،

خجل و خسته و بی غرور ،

از اوجِ کوه به پستیِ دشت .

بی گمان ، ترجیح داده مرگ تدریجی را

به هراسِ شنیدنِ صدایِ خُرد شدنِ استخوانهایش .

/ 8 نظر / 2 بازدید
زيبا

سلام . شعراتون خيلی قشنگ بود . قبلی ها رو هم خوندم . همشون عالی بود مخصوصا دريا

خاتون

خيال خام پلنگ من به سوي ماه پريدن بود و ماه را ز بلندايش به روي خاك كشيدن بود پلنگ من دل مغرورم پريدو پنجه به خالي زد كه عشق ماه بلند من وراي دست رسيدن بود

آه ماه

سلام شاعر پدر نیکا خوبه ... از طرف من بگید مامانش ببوستش. این روزا اگه دستون به اسمون خورد برام دعا کنید راجع به ماه و خواب هم که مثل همیشه لذت بردم. زندگی تان پر از شادی پروانه ها

مريم موسوی

سلام جناب صالحی با اين که از اسم تان خيلی شنيده بودم اما از ابديت آخرتان نه تنها لذت نبردم بلکه بهشاعر بودنتان شک کردم البته خيلی عذر می خواهم صريح حرفم را می زنم اما شاعری رو درواسی ندارد مخصوصا به نظر من خجالتِ و ساير صفات بايد در هنر ادبيات نشان داده شود نه اينکه تمام بار تصوير سازی روی گردن چند صفت باشد در نهايت شعر برای شعر بدون غير از احساسات بايد حرفی برای گفتن داشته باشد ببخشيد از اين که بدون دعوت امدم اما ادبيات را ديگه بايد جدی گرفت.

علی صالحی

خانم مريم موسوی عزيز ممنون که وقت گذاشتی برای نوشتن چيزی شبيه نقد. من رو با کی اشتباه گرفتی مريم خانم ؟ کجا اسم من رو زياد شنيدی ؟ منظورت از اون ابديت آخر چيه ؟ تو کدوم شعر من همچين چيزی اومده يا حداقل مفهومش ؟ من علی صالحی بافقی هستم. مشهور نيستم و غير از اين وبلاگ که پنج شيش تا خواننده بيشتر نداره جای ديگه ای چيزی ندارم. حدس ميزنم من رو با يکی ديگه اشتباه گرفتی خانم! تو کدوم شعر، من از صفت های تکراری استفاده کرده ام ؟ و اينقدر شعرام برام جدی بوده و هست که داره اولين مجموعه اش چاپ ميشه. کاش یه آدرسی چیزی گذاشته بودی یا حداقل دوباره ، اشتباهی لطفت شامل حالم بشه. در هر حال ممنون بازم.

سالها پيش تمام برگهای قلبت را خوانده بودم نميدانم هنوز برگی نخوانده مانده است !

آرش

درود تغيير نام جالبی دادی : کوه را سنگ گل را لطافت انسان را درد و مرا به نام کوچکم بخوان ... بدرود