برای استخوانهای دوست داشتتنيمان

چشيده ام من او  را ،

طعمی چون حوالیِ دريا  ،

نمك و شِن در دهان و

باد  و  پرندگانِ مهاجر در دل .

از طعمِ استخوانِ دوست داشتنیِ جُمجُمه ام سخن ميگويم ،

كه تنها صدای تو  ،

در حفره های خالی اش ،

تكرار ميشود ،

وقتی بالای سَرِمان ،روی زمين ،

هيچكس نامِ كوچكمان را ديگر نميخواند .

 

/ 22 نظر / 4 بازدید
نمایش نظرات قبلی
نوشين۱۷

زيبا بود مرسی از شعرهاتون توی کامنت وبلاگم واقعا قشنگن

عاليه

سلام دوست من يه سوال؟ شما همون علی صالحی شاعر معاصريد؟ شعراهای وبلاگتون مال خودتونه؟ اون دو خط موازی عاشق واقعن به دلم نشست.

مهدی هنرپرداز

خداييش نفهميدم چرا استخوان جمجه بايد عزيز باشه و چه‌طور ميشه طعم‌ش رو حس کرد؟

مامان و بابا و دخترشون

سلام بابایی سفارش ما رو پیش نیکا بکن که از ما دلخور نشه لینکش رو هم برقرار کردم و یه سورپرایز هم براش دارم ..میگم حالا ..

آه ماه

سلام شاعر عاشقانمه های آبیت را ممنون خصوص که این روزها پاییز است و عشق در رودخانه اب تنی می کند برای تان برای شما نیکا و مارد مهربانش عکس درختانی را که در رودخانه رنگی شده اند می فرستم اصفهان این روزها در دستان پاییز به دنیا می اید.

گمنام

اگه هنوز دوست قديميت رو فراموش نکردی ... پس .............. سلام علی

کتایون آموزگار

شعر هايتان زيبا و قوی هستند. دنبال يک عالمه فرصت می گردم که بيايم و سير بخوانمشان. (و سپاسگزار کامنت زيبايی که نوشتيد)

cracker

اگر در خود چاهی کنده باشی آنوقت می فهمی که برای يوسف شدن در اين پيراهن ديره بايد گرگ بود.