گره

خورشید از پسِ سینه اش، در دستهام بر می آید

روز از شانه هاش، میان بازوانم ...

شب را ویران می کند روشنای چشمهاش، پشتِ پلک هام

ماه گم می شود در بلندای پیشانی اش، روی لبهام ...

گیسوانش بر گونه هام، طراوتِ بارانِ صبحگاهی می شود

انگشتهاش، زیر ِ دندانهام، هیاهویِ گنجشکها ...

...

گره ِ تن هامان را باز نکن ای صبح

یا صبوری فاصله ها را

گره بزن به تنهاییمان تا صبحی دیگر !

 

/ 9 نظر / 3 بازدید
علي صالحي

بهترين نظر براي شعر قبلي : روزنويس : بی قراری گاهی موهبتی ست.... دارم فکر میکنم... فکر میکنم که چرا گاهی نمیتوانم بی قرار باشم و ندانم که اینم موهبت است. یکبار تجربه اش کرده ام و دانسته ام که قراری که دارم به سویش میروم بسیار هولناکتر از آن بی قراری پیشش است. اما هنوز ... هنوز نمیتوانم بفهمم.

ستایش

با گره صبوری فاصله ها موافقم برای دیدن ماه از بالای دلتنگی ، تنهایی

ملیحه

فاصله اي باقي نماند وقتي همه وجود لبريز شد از حضورش

سمانه

داره یادم میاد....عشق صدای فاصله هاست؟

roze

خيلي بينظيره، خيلييييييييييييييييييييي

اینجا

گره ِ تن هامان را باز نکن ای صبح یا صبوری فاصله ها را گره بزن به تنهاییمان تا صبحی دیگر ! خیلی خوبه......

نازنین اخوان

هیاهوی گنجشکها ... انگار هر بار که این دو کلمه کنار هم قرار می گیرند آواز بازیگوش تمام گنجشککان تمام عصرهای باران زده دلواپسی های آدم تداعی می شود.... ممنون

نازنین اخوان

هیاهوی گنجشکها ... انگار هر بار که این دو کلمه کنار هم قرار می گیرند آواز بازیگوش تمام گنجشککان تمام عصرهای باران زده دلواپسی های آدم تداعی می شود.... ممنون

ساره

می دانم فاصله ای نیست برای دلتنگیهامان من به راه خود می روم با سنگینی دو سایه و تو بی سایه می روی می دانم دیگر فاصله ای نیست .