جايي هميشه خالي

جايِ من ،

جايي هميشه خالي است .

در فنجانِ قهوه اي كه مي نوشي ،

جايِ من خالي است ،

ميانِ هياهويِ گنجشك هايِ صبحگاهي ،

              كه از چشمهايِ تو مي گذرند لحظه اي .

ميانِ طراوتِ گيسوانت ، 

               كه باد مي پريشاندشان ،

ميانِ سپيديِ دانه هايِ برفي ،

              كه بر پيشاني ات مي نشينند .

جايِ من خالي است ،

در زَمهرير ِ هوايي كه نفس ميكِشي اش ، 

در هُرمِ بازدمي كه بيرون ميدهي اش .

هميشه جايي ميانِ سينه ات ،

براي لبريزي از خالي بودن از من هست ... .

/ 6 نظر / 7 بازدید
علي صالحي

بهترين نظر براي شعر قبلي مجيد : باد روسریت را به عقب میراند و من از شنیدن سِرّ ِ گیسوانت مسرور(!) میشوم!

مجید

مدتهاست که جای من خالیست... در جشن تولدت... آن شبهایی که چشمهایت شانه هایی را جستجو میکند برای باریدن... راستی هنوز جای من خالیست؟

شاهین

آری وقتی به جای خالی سينه ام مينگرم، که دیگر هیچگاه پر نمیشود آری وقتی در آينه مينگرم و تو را فقط در خيالاتم در کنارم می بينم، و وقتی نفس ميکشم و نفسم باز نميگردد، همه آن را احساس ميکنم و ميدانم که ندارمت

باران

جای من خالی ست ... جای من در عشق،ـ جای من در لحظه های بی دریغ اولین دیدار،ـ جای من در شوق تابستانی آن چشم،ـ جای من در طعم لبخندی که از دریا سخن می گفت،ـ جای من در گرمی دستی که با خورشید نسبت داشت،ـ جای من در زندگی، خالی ست ... می شود برگشت، می شود برگشت و در خود جستجویی داشت، تا دبستان راه کوتاهی ست، در کتابی می شود روییدن خود را تماشا کرد ... آری، می شود برگشت، دوستی را می شود پرسید، چشمها را می شود آموخت، مهربانی کودکی تنهاست، مهربانی را بیاموزیم ... سلام ... هميشه جايی هست که از خالی بودنش، لبريز و سرشار احساس شود!!