بارانم بر گیسوان تو

همانجا فرو می ریزم

که بر گیسوانِ تو، باران

رؤیاهای خیس

کلماتِ خیس

چشم هایِ خیس

و می لغزم تا بوسه گاه ِ گردن و شانه هات

دستم نمی رسد امّا که در آغوشت بمیرم

شرمسار ِ تهیدستیِ خویش

بر خاک می افتم و

هیچ اشکی مرا بدرود نمی گوید ...

/ 3 نظر / 14 بازدید
شاهين

چرا چشماني خيس بدرقه ات ميكنند ولي نمي بينيشان. باران بمان...

شاهين

چرا چشماني خيس بدرقه ات ميكنند ولي نمي بينيشان. باران بمان...

فرانک

مثل ِ بلاتكليفي تو گشادي چشمهاست كافيه پلك بر هم بخوره