حواسِ شِــشگانه

می گویند بازگشته ای

بی آنکه دیده اَت باشند

من امّا

در برقِ خونِ چشمهاشان دیده ام اَت

می گویند بازگشته ای

بی آنکه شنیده اَت باشند

من امّا شنیده ام اَت

میانِ نجواترسِ کلماتِ روشنِ شان

می گویند بازگشته ای

بی آنکه لمس اَت کرده باشند

من امّا لمس اَت کرده ام

در هُرم ِ خالیِ سردِ تَـنــــپیرهن های پُر وصله پینه شان

می گویند بازگشته ای

بی آنکه بوییده اَت باشند

من امّا

میانِ عطر ِ گرمِ نفس نفس هایِ بریده سردشان بوییده ام اَت

می گویند بازگشته ای

بی آنکه چشیده اَت باشند

من امّا چشیده ام اَت

در جُرعه جرعه ی شرابِ تلخِ بی بوسه هات مستی شان

...

می گویند بازگشته ای

بی آنکه با حسّ ِ دیگری داشته اَت باشند

از تغییر ِ محسوسِ لَحنِ شعرهایِ چشمهایِ من و

از شکوفه کردنِ چوب خط هاشان بر دیوارها

                                             می گویند بازگشته ای 

...

من امّا تپیده ام اَت

در خاکستر ِ اُجاقِ همیشه روشنِ پسِ اُستخوانهایِ سینه ام

از رویِ خطوطِ روشنِ دست و پیشانیِ به سویِ تو اَم  ...

 

/ 11 نظر / 8 بازدید
نمایش نظرات قبلی
ملیحه

بازگشتي قدم در راه آغوش من گذاشتي با تمام حواس پنجگانه ام بازگشت تو را حس كردم اي دريغ! دريغ از قلبم كه هرگز نتپيد پس از آن روز كه رفتي

شاهین

همیشه همانجا در پس استخوانهای سینه ات نگهدارش که از آنجا مطمئن تر وجود ندارد و هیچکس به آن نزدیکی نتوانسته احساسش کند

بهار

روزي مي آيي و من انتظار آمدنت را ...

فرانک

و برای ستایش تو همین کلمات روزمره کافی است همین که کجا می روی ،‌ دلتنگم ! .. می ماند زندگی و حالا که دور همیم خوب است بنشینیم و به تساوی تقسیمش کنیم .. و چقدر دوستت دارم زندگی که همین فرصت کوتاه را ، بعلاوه او به من هدیه کردی

گلادیاتور

نور اتاق تان شب ها به حیاط خانه ی ما سرک می کشد شاخه ی انگورهای مست باغچه تان عربده های قناری پدرم را در آورده وچه قدرباحیا گربه ی خانه تان هیچ گوشتی از دست اهالی نمی گیرد آیا اینها بس نیستند که یکی تورا دوست داشته باشد؟

ساناز فروتن

به قول خانم اخوان حیفه برای این شعر کامنت بزاریم اما باید بگم... شاهکار بود

پ-البرز

ميگويي ديده اي در برق خون چشمانشان اما.. چشمهاي شسته - چه اشكها كه نريختند ميگويي شنيده اي آه كه شنيدن را چه هوشي مي خواهد و چه دلي چه صداقت پاكي گفتي لمس كرده اي و بوييدهاي واي اگر عطرش هم ميان ديوارها بكوبند چه كنيم؟ گفتي چشيده اي آنهم در جرعه هاي شراب تلخ ما هم نوشيديم دستهايم را بگير بيا تا دستهامان را باهم گره كنيم و بخوانيم شعر پرواز را به حرمت همان برق خون چشماني كه ديدي و بنوشيم شراب تلخ- جرعه جرعه - مست مست و بسراييم براي كودكاني كه در راهند (تقديم به علي صالحي عزيز) (پ-البرز)

گل کو

سلام. من اولین باره که وبلاگ شما رو می خونم. شعر های قشنگی دارید. شاد و موفق باشید.

تیستو

اجازه هست ما هم برگردیم؟؟ می بینم که جمعتون جمعه!!![چشمک]