مُهره هايِ ستونِ فقراتِ تو

نمي خواهم ،

نمي خواهم شمردنِ مُهره هايِ ستونِ فقراتت ،

زير ِ انگشتهايِ دستانم

كه آغوشِ خداحافظي شده اند

                                             تمام شود.

/ 15 نظر / 8 بازدید
نمایش نظرات قبلی
مجيد

از تو هم خاطره‌ای بیش، نصیب ما نشد، تو هم مسافر بودی و همچو مسافران پیشین لاجرم فراموش مي‌شوی، به صفر که برسیم تو هم فراموش شده‌ای: یک میلیارد، نهصد و نود و نه میلیون و نهصد و نود و نه هزار و نهصد و نود و نه، نهصد و نود و نه میلیون و نهصد و نود و نه هزار و نهصد و نود و هشت، نهصد و نود و نه میلیون و نهصد و نود و نه هزار و نهصد و نود و هفت، نهصد و نود و نه میلیون و نهصد و نود و نه هزار ونهصد و نود و شش، امشب چقدر خسته‌ام، از فردا...

آذين بهرامی

سلام به سفارش شعرهای نگفته به سرور کلمات قصار ... من نبض شب را گرفته ام بی شعر و بی نقاب دروغ چرا ؟ راستی از کج تو می گیرم احساس سوسن را در باهار باهار ( بهار) ی باشید

اثر انگشت

دلم گرفت. مرسی لذت بردم (‌اگه رودربایستی نداشتم میگفتم حال کردم یا کیف کردم.)

پژمان قربان زاده

درود. جناب صالحي، فكر نمي كنم در يادداشت پست قبلي از ايجاز استفاده كرده باشم. آن چه از شما تقاضا كردم ارائه نوعي تعريف از شعر از ديدگاه شماست. واقف هستم صحبت در اين مورد را مجالي در اينترنت نيست در عين حال ... به هر روي كه صلاح مي دانيد. متشكرم.

باران

چه خوب که پاييز تمام شد و آسمان اينجا آبی شد بوی برگ ريز قلب را می خشکاند

نسيم

راست می گويی...انگار مادری خود را به دنيا اورد...جاودانه باشيد....

همفری بوگارت

مشيود شمرد حس کرد و به اتمام هم نرسيد

مجيد

هر وقت داشت تموم ميشد ريست کن!

آفتاب‌پرست

من جای تو باشم از يکی مونده به آخری دوباره برمی‌گردم از اول مي‌شمرم تا همون و بعد دوباره و دوباره و دوباره ... اينجوری قصه تموم نمی‌شه.

هستا

شبیه افسانه ها شده ای! دیگر همه تو را می شناسند! تو هم مرا از پیراهن روشن آن سالها بشناس! چه خطوط ِتاری که در گذر گریه ها بر چهره ام نشست! چه رشته های سیاهی که در انتظار ِآمدنت سفید شد! چه زخمهایی که ... بگذریم! چرا سر نمی زنی؟؟؟؟