گر چه ...

راهی بجز رفتن نمانده بود

گر چه آماده ی رفتن نبود.

سراپایش لبریز ِ بوسه بود

تا لبی نبوسیده به یادگار نبرد

امّا کسی نبود

یا بود و

شهامتِ سردرآوردن از سِرّ ِ پنجره ها را نداشت

یا بود و

بویی از راز ِ آفتابگردان نبُرده بود

یا بود و

شورتلخی ِ چشمهایش را میان لبانش زمزمه میکرد.

راهی بجز رفتن نبود

گر چه هیچکس آماده ی رفتنش نبود ...

/ 14 نظر / 8 بازدید
نمایش نظرات قبلی
مانا....

چقدر دلم گرفت از این حقیقت تلخ... همیشه رفتن است که حاکم می شود بر حس نیاز... پای ما بی آنکه بخواهد قانون رفتن را از بر است... دلم می خواست قدری می ماندم... تا ثابت کنم... هی زندگی...!!! منم هستم نگام کن...!! کوچولو اما عمیق...!! همین.[گل]

سیدمهردادضیایی

سلام علی صالحی.امدم و تو را خواندم .پس از صرف و نحو تعارفات و عرض کوچکتری جهت دادن نظر و رهنمود و امثال ذالک می گویم که این زبان و بیان را گویا که بسیار می شناسم نه انکه ان را نزد دیگری و دیگرانی دیده ام یا خوانده ام نه بلکه به دلایلی دیگر زیرا که امضا و شیوه ی تو پای هر کدام از انها مانند رعد ناگاه بلاگت صدا میکند.و خودم نیز بارها از این بیان و این زبان و شیوه گریخته ام ن به دلیل نازیبایی ان بنا به دلایل دیگر.به هر حال خودت هم میدانی که وجه روایی شعرت پر رنگ است و این شاخصه ی ان است انقدر که بی روایت شعر تو نیست .ریشه های این شیوه به ادبیات کلاسییک ما بر میگردد که هر بار با نو شدن فرم در تاریخ معاصر ادبیات ما شیوه ی روایت گری هم نو شده اما خود روایت گری نه .به هر روی وجود دارد و به عبارتی شاید بشود گفت ما در ادبیات فارسی سراغ ادبیات داستانی خود را نیز از شعر میگیری .این بر خلاف نظریه پردازان افراطی و بعضن هوچی یک بیماری نیست اما گاهی سد راه است . از ان دیوار های شخصی و درونی که که هر کس و بیش از همه هنر مند به ان اگاه است و مبارزه ی نهاییش با همان است و زیستن نهایی اش و نهانی اش با همان.

چشم بسته

چاره‌ای نيست می‌رويم تا در فهمِ فانوس ... خوانا شويم

فرازمند

برو برو میا میا هیچ دگر میا ز در که سال ها انتظار امید وصل شیرین تر است از بوسه ’ مقدمه فراق.. میا دگر برو...

باران

یا بود و بود و نبودت برایش یکی شد... یکی بود . ..

ستایش

به اين فكر مي كنم كه چرا وقتي صحبت از رفتن ميشه هميشه فعل كلمه در نظر مياد . رفتن اگه براي نبودنه ، هست بودهايي كه نبودِ

roze

او رفت و من نشناختمش همانگونه كه بغض هاي گاه و بيگاهم را نشناختم گاهي اوقات اين رفتن فقط و فقط آرامشه

س.زارع

سلام از راهنمایتون متشکرم باعث دلگرمی شد. بازهم مممنون با احترام معبدی با موبد باد و من همکاسه با پرنگان بهار سرانگشتان سبزم را نذر شمع های سوخته کرده ام.

باران

سری هم به ما بزنید سید منتظر نظرات شما هستیم