گاهی مرا به نام کوچکم بخوان

علي صالحي ديگر در اينجا نمي نويسد

آفتاب می زند چشمم را ،

سايه روشن هايی

کم و زياد می شوند.

باد می آيد.

می خواهم دستی بکشم در موهايم ،

نمی توانم.

می خواهم آبی بزنم صورتم را ،

نمی توانم.

می شکنم انحنای کمرم را و قد می فرازم.

سرم را بالا ميگيرم

و تظاهر می کنم که عادی ام.

قلبم ،

ضربه می زند بر استخوان های سينه ام.

قدم می گذارم بر پله های چوبی ،

نمی گذارند بشنوم صدای گام های استوارم را

اين دمپايی های لعنتی و زنجير های دست و پايم.

 

روياهايم ،

چون ماهی های زنده در روغن داغ ماهيتابه ،

در حلقه طناب فراز سرم ،

دست و پا می زنند.

 

نوشته شده در شنبه ٦ خرداد ۱۳۸٥ساعت ٤:٥٧ ‎ب.ظ توسط علی صالحی نظرات () |


Design By : Night Skin