گاهی مرا به نام کوچکم بخوان

علي صالحي ديگر در اينجا نمي نويسد

فقط، تكان دادن دست و انگشتهايت را ديده بودم از آنهمه هاله های سبز و سياه و همان لحظه ی كوچك را، برای هر كسی كه سراغ تو را گرفته بود از ما، تعريف كرده بودم و وقتی می شنيدند حرفم را، ميگفتند: حتما سلام ميكرده! و نمی خواستم بگويم برايشان كه هنوز از دختر بودنش مطمئن نيستيم چون دكتر هم با اطمينان نگفته بود ولی همه جا باليدم و گفتم : او يك دختر است. و  بودی .

سلام گفتن اوٌلينت، از صفحه مبهم مانيتور كامپيوتر اتاق سونوگرافی ، انگار آن گوشه ی ديگر دلم را گره زد به جايی حوالی همان جايی كه مهناز يك گوشه اش را سالها پيش در اولين ديدارمان بسته بود،  و چيزی مثل عسل داغ در دهان و قلبم جاری شد.

از گنجايش پوست و قلبم بايد مطمئن شوم.

آری ، من دوباره عاشق شدم.

سلام دلبندم! 

 

نوشته شده در پنجشنبه ٢۱ اردیبهشت ۱۳۸٥ساعت ٢:٥٤ ‎ب.ظ توسط علی صالحی نظرات () |


Design By : Night Skin