گاهی مرا به نام کوچکم بخوان

علي صالحي ديگر در اينجا نمي نويسد

از چشمهایمان روزی

به یادِ ضربه هایِ تبر

بر بلندایِ سپیدارهایِ لرزان  

با سایه روشن ِبرگهایِ رقصان

کنار ِبرکه یِ بی نغمه یِ پرندگانِ مهاجر

آنسویِ اتفاق هایِ پس از توفان

می اُفتیم

انحنایِ آرامِ لب ها به سویِ چشمها

حبس شدنی نیست

اشک ها را برایِ روز ِ مبادا نگه دارید

با اقیانوس چه خواهند کرد ؟

 

نوشته شده در یکشنبه ۳٠ خرداد ۱۳۸٩ساعت ۸:٥۱ ‎ب.ظ توسط علی صالحی نظرات () |

چاره ای جـُـز دریا ندارد

رودخانه ای که از چشمهام می گــُـذرد ...

پیراهنم را اگر باد نَـبـَــرد

بر مُژگان نمناکِ شاخه یِ درختی

          که از آن رستگار شدم

                           می یابی ...

 

نوشته شده در سه‌شنبه ٢٥ خرداد ۱۳۸٩ساعت ٧:٤٦ ‎ق.ظ توسط علی صالحی نظرات () |

صادقانه ام بر زبان تو یک دروغ

همواره و بزرگ

هم از آنگونه

که هیچکس

انتظارم را از تو ندارد

                   که حتی خودم ...

که حتی اینهمه گرگ و میش

                باورم نمی کنند ...

 

نوشته شده در یکشنبه ٢ خرداد ۱۳۸٩ساعت ٧:۳٧ ‎ق.ظ توسط علی صالحی نظرات () |

اینهمه فاصله

بعید نیست

از چشمهای تو

هر چه ماه و خورشید تصّور کنی

بر می آید ...

نوشته شده در سه‌شنبه ٢۸ اردیبهشت ۱۳۸٩ساعت ٩:٤٧ ‎ق.ظ توسط علی صالحی نظرات () |

"حضور"

همه هستند...

صندلی ها،

و میز

با دو فنجانِ خالی بر قهوه ایِ سوخته اش.

و پنجره هایی که سیاه می شوند،

                      سپید می شوند ...

و قاب ها، آویخته تر از همیشه بر دیوار

که فقط خاک را در بَر گرفته اند ...

چشمی

بر حاشیه یِ فنجانِ نیم خورده

ردّ ِ کهنه یِ لبهات را می بوید

نشانی نمی یابد

به گونه هاش پناه می برد ...

طعم ِ تار ِ اشیاء

شور می شود.

..............................................................................                                                               

"مگو !"

چه رازی در گلو ...

که نامت

از دهانِ پرندگانِ مهاجر

و نشانی ات

در شکل ِ عبورشان بر آسمان

فاش می شود.

چه رازی در گلو ...

نوشته شده در دوشنبه ٢٠ اردیبهشت ۱۳۸٩ساعت ٧:٥٦ ‎ق.ظ توسط علی صالحی نظرات () |

همانجا فرو می ریزم

که بر گیسوانِ تو، باران

رؤیاهای خیس

کلماتِ خیس

چشم هایِ خیس

و می لغزم تا بوسه گاه ِ گردن و شانه هات

دستم نمی رسد امّا که در آغوشت بمیرم

شرمسار ِ تهیدستیِ خویش

بر خاک می افتم و

هیچ اشکی مرا بدرود نمی گوید ...

نوشته شده در چهارشنبه ۸ اردیبهشت ۱۳۸٩ساعت ۸:۱٧ ‎ق.ظ توسط علی صالحی نظرات () |

١)

استخوان ها

تا ابد می مانند 

هیچ خاکی حریفشان نیست

از درد و سرمایِ دست و دلی است

که می کِشند آن اعماق ...

2)

سایه یِ سرگردان

با بر آمدن آفتاب، چشم گشوده

درخت اَش را می جوید

جز تنه یِ دایره در دایره یِ بریده اش

                      چیزی نمی یابد ....

3)

هیزمِ بیشتری میخواهد این اُجاق.

در دامنه هایِ داغ و تندِ سینه ات

نفسِ اسبی با چشمهایِ قهوه ایِ تلخ

هنوز

تا دور دستها را ، مِه آلود میکند ...

...

میسوزم و می لرزم ... .

4)

ساعت سه نیمه شب

در مسافرخانه ای، اعماقِِ اقیانوسی آرام

قهوه می خوریم لب به لب و

نجواکنان

جان به باران سپرده ایم روبرویِ هم ...

...

آژیر دزدگیر ماشین و

پارس سگهای کوچه

اگر حواسم را پرت نمی کرد

تا انتها ادامه می دادیم ...

5)

سهمِ سرباز از جنگ

ساعتِ مچی بود

که بر دیوار اتاق آویخته است

سهم جنگ از او

دستهاش بود ....

نوشته شده در شنبه ۱٤ فروردین ۱۳۸٩ساعت ٢:۳٥ ‎ب.ظ توسط علی صالحی نظرات () |

و لبریزِ ِرؤیا،آسمان را می خواندیم

و استوار ِمغرور، قلّه ها را

و رودها را خروشانِِِ و وحشی

و خورشید را

به نسبتُِ مساوی برای تمام ِگیاهان

و ماه را،

به سفره یِ شام ِسرد ِهر شب ِعمرمان

قانع بودیم

و دعای نزول ِباران،

تنها برای سبزیِِ باغچه برهوتِ خود نبود

هر بهار

...

آسمان ِ مان به دودِ آهِ مان آلوده

و قلّه هامان،به بیرق ِکینه فتح 

و رودهااز خونِِ ما،

سیاهرگ ِقلبهای آنان

و اندک نوری از پسِِ پرده و کمی چراغ،

سهم گیاهانِِ مان

و به پای ما، گناهِ کبیره نوشته شد

زمزمه با ماه، حتّی نیم نگاه

و هیچ ابر بی بارانی را حتّی،

به حیاطِ ما، راه ندادند

هر بهار   

...

در گذاشتنِِ نقطه یِ بهار

در فصلِ پایانِ مان امّا

بی دریغ بودند:

" بفرمایید !

این داغیِ سرخ ِگلوله،

از نعمتهایِ بی انتهایِِ ما،

قابلِ شما را،اصلا ندارد ... "

نوشته شده در شنبه ٢٢ اسفند ۱۳۸۸ساعت ۱:٠٢ ‎ب.ظ توسط علی صالحی نظرات () |

1)

مغـــلوبِ قلبِ تواَم  یا خودم

فرقی نمی کند

اعتراف می کنم به اشتباهم

مقـــــلوبِ تواَم ....

2)

آبها

از همان آسیابی که ما

موهایمان را در آن سپید نکردیم

مثلِ اتفاقِ برگ ها در پاییز

از چشم هایِ ما

مثلِ ما از چشم هایِ روزگار

کنار ِ دلتنگیِ گونه هایمان

                 افتاده اند .....

نوشته شده در سه‌شنبه ٦ بهمن ۱۳۸۸ساعت ۱٠:٠۱ ‎ب.ظ توسط علی صالحی نظرات () |

توفان که بیاید

نامِ هیچکدامِمان را نخواهد پرسید

از نشانیِ خانه هامان، حرفی نخواهد زد

به ضربانِ تند و کندِ نبض هامان،

کاری نخواهد داشت

به انتظار و حسرت هایِ کُنجِ چشم هامان،

نگاه نخواهد کرد.

به آرامشِ قبل از آمدنش

        آشوبِ حضورش

        و آرامشِ ویرانیِ بعد از خودش

                                               اهمیتی نخواهد داد.

فقط اتفاق می افتد و می رود،

بی انتظار خوشامدگویی و بدرقه.

ما، خیره به دور دستها

نام و نشانی و نبض هامان را

گـُــم می کنیم ...

نوشته شده در دوشنبه ٥ بهمن ۱۳۸۸ساعت ٧:٤٩ ‎ق.ظ توسط علی صالحی نظرات () |


Design By : Night Skin